هر آدم یک شخصیت و موجودیت پاره پوره است که مستقل از سایر پاره پوره هاست و به دنبال لب گرمی است که پاره تر شود. شاخص توسعه ی انسانی، شاخص زندگی شاد، کیفیت زندگی و GNH ارتباط مستقیمی با میزان پاره پورگی دارند.
این سنگ را میبینی؟ دیگر رنگ وانمود و نیرنگ ندارد.
"من"؛
آن چیزی که دیگر نیست، وامانده در گذرِ گذر،
سیاهتر و دورتر با هر ضربان، در غرابت با مردابِ اقامت،
سست پس ماند.
بی نشئه، بی رمق، درهم دریده و خود بازنیافته، برخاسته میشود،
در شبی که مهر هم خاتمه یافته است.
من هم روزی بی خبر و سرزده تمام خواهم شد.
امروز، ی دختر یا ی خانمی، خیلی موقر و صاف، هنگام خروج از گیت مترو، دستِ خالیش رو روی کارتخوان RFID ریدر گیت کشید و در باز شد و از اون عبور کرد. من دوباره و چندباره و صدباره، یادِ زندگی افتادم. رخدادهائی که روتین وار اتفاق می افتن و به خیال و زعمی، اراده و شعور ما باعث و علتشونه.
----
پترزبورگِ پاک با آن چیزی که تصورش را میکردم فرق دارد. فکر میکردم خیلی زیباتر و جذابتر باشد. پیداست هرچه درباره اش میگفتهاند اغراق و شایعه بوده است... محیطی عجیب ساکت است؛ مردمش بیشتر به مرده ها میماند تا زندهها. تنها چیزی که کارمندان و مستخدمین بلدند درباره اش صحبت کنند، اداره و موسسهای است که در آن کار میکنند. انگار همه چیز زیر باری سنگین خرد شده است. همه غرق در مشغولیاتی پوچ و بی معنی هستند و زندگیشان بیهدف است. (یادداشت های یک دیوانه - گوگول)
دیروز انگیزههام رو بساط کردم. ی خریدار هم پیدا نشد. خلاصه که حراجه. همشم باهم. یاد ی ضرب المثل قدیمی افتادم که بسیار نغز و دلنشینِ. قدیما انگار همه چیز اصالت داشت! میگه که: "عکست فتوشاپی باشه ولی حالت فتوشاپی نباشه جوون!"
تاریکترین سایه ها، من اینجایم تا شما را بنویسم.
بله. اساسا تجربیات زمانی من، در هفته های گذشته(فقط هفته های گذشته) به دو دسته تقسیم میشن. الف: "قبل از شنیدن این جمله در یک فیلم" و ب: "بعد از شنیدن این جمله در یک فیلم". این جمله و بهتره اساسا بگم این استراتژی، خیلی فریبنده و در عین حال خیلی موزون و عاشقانهس. قبل از شنیدنش، دریافتهای بیولوژیک و فیزیولوژیک رو برای یک دقیقه تعطیل کن و به شمس الشموس و انیس العارفین، برادر نیچه و استنباطش از آزادی فکر کن. بعدش دوباره، استارت فیزیولوژیک میزنیم و تا زمان مرگ هم به نیچه فکر نمیکنیم. ولی فشار و استرس این یک دقیقه رو تحمل کن ای ربوده شده و به غارت رفته. فردریش معتقد بود که آزادی یعنی خواست مسئولیت برای خود. حالا ...
جمله مهمی که صحبتش شد اینه که اساسا ما ی جعبه ابزار داریم که توش فقط چکشه. این به اندازه کافی روشنه و نیازی به توضیح بیشتر نیست، و فعلا قصد هم ندارم که فلسفه رو با جامعه شناسی قاطی کنم و سوسیوفیلسوفی بازی درآرم، اما نکته و واقعیت اینه که من، بی اعتنا، حتی در مواجهه با خودِ خودم هم فقط از چکش استفاده میکنم و تلفیق آزادی و چکش، چیزی به دست داده، کاملا درهم و برهم و این قابل جبران هم نیست. من، قابل جبران نیستم.
نتیجه گیری که برای خودم میکنم، حول این موضوعه و اینکه منِ من (منِ ذهنی) با منِ واقعی در تعارضه. "من"، واقعا من نیستم. "من"، یعنی یکسری عملیات که توسط جسم و بدن انجام میشه و یکسری کنش و واکنش ذهنی که توسط ذهنِ من بوقوع میپیونده و اتفاقا این کنش ها درست در جهت تعدیل و نرمال سازیِ عملیات های جسم منه. ذهنِ من از جسمِ من قوی تره و این دو تا اگرچه درون فیزیکِ واحدی تحت عنوان "من" یا "خودم" جمع شدن، اما دو تا موجود کاملا متفاوتن و درست اینجاست که جسم من با ابزار چکش به سراغ خواست ذهن میره. شاید بد نمی شد یکی از نیچه میپرسید، منظورت خواستِ ذهنی مسئولیته؟ یا خواستِ جسمی مسئولیت؟
پ.ن.
1. رو به زوالم و افراط میکنم.
2. واقعیت، مشکل اصلی و همیشگیِ تخیلاته. واقعیت، بیگانهتر و عجیب تر از تخیله!
3. وقتی Mمانند نشستی، ی منقل آتیشی!
4. واقعا زور و استدلالِ بی دلیل تحریک کنندس؟! عود روشن کن!
5. تکذیب نکن، جلوگیری کن!
اکنون صبح است و نیمکره شمالی، همیشه یک بار تراژیک را به دوش میکشد. دورها، بودیدارما او را از وجود نیمکره جنوبی باخبر کرده و به او هشدار داده، که این آبژه، درست مثل خودت، یک دازاین نیست. بیل و کلنگ هم، طبق یک تعمق، که ارتباطی با گذشته و گناهانشان ندارد، تصمیم میگیرند که با هم رابطه عاطفی ایجاد کنند و سالها، کنار هم درون اصطبل، به یک دیوار تکیه میدهند و شریک در دسترس و همرازِ نزدیک میشوند.