هر آدم یک شخصیت و موجودیت پاره پوره است که مستقل از سایر پاره پوره هاست و به دنبال لب گرمی است که پاره تر شود. شاخص توسعه ی انسانی، شاخص زندگی شاد، کیفیت زندگی و GNH ارتباط مستقیمی با میزان پاره پورگی دارند.
احساس میکنم که گذشته، شدیدتر و واقعی بود. گفته میشد که ادبیات بدرد اسبها نمیخوره.(البته اسب استعارهس) من الان به ضرس قاطع عرض میکنم که ادبیات، بدرد هیشکی نمیخوره. البته خودم اعتقاد داشته و دارم که گوشتکوب، اگزوز و دود و چماق و چارت، می تونن، مفاهیم عالی-فلسفی انسانِ مدرن رو در هر مدیائی نمایش داده و اذهان رو به هم نزدیک کنن. ورای این فرضیه، فکر می کنین، مهمترین دغدغه انسان معاصر چیه؟ عشق؟! عدالت؟! تفکر عمیق؟! نوعدوستی؟! کار و تولید؟! نه...
ارتباط و رابطه گیری با دیگران. نه به خاطر رابطه، و نه به خاطر دیگران، بلکه به این دلیل، که "من هم هستم." وقتی به اینجا میرسه(الزام در رابطه به خاطر خودم)، موجودات، هر چیزی رو با هر شکلی و با استفاده از هر ابزاری، تولید میکنن و پخش میکنن. (خودتو پخش کن،Broadcast Yourself، Connecting People)
خرمن خرمن شبکه اجتماعی، در دهکده ی جهانی! لیستی از دوستان و ارتباطات که همه میخوان، خودشون رو فقط بتپونن تو حلقت. همه، یک شکل و یک جور.
عذر میخوام به خاطر این بیعفتی و بیادبی! تمایز یک گوسفند و بعبع اش در گلهای از گوسفندان، حکایت هر روزه ی من و توست. و هر روز سفتتر بعبع میکنیم. والسلام.
پ.ن.
1. عنوان پست، عنوان یک فیلم نیز هست.
2. غم را بَرِ او(یا شما) گزیده میباید کرد.
3. رابطهی مستقیمی بین لپتاپ و وبلاگِ فعال وجود دارد.
4. ابرمردها، یا در حال لابیگری هستند و پولیتیک میزنند، یا عاشق شدن و یا الینه شدن و چای مینوشن.
5. دهکده جهانی جر خورد! بابا دست از سرش ورداریم.
باتلاق یعنی میانگینِ نبودن، و مجموع من با خلا. یعنی فانتزی یک فنجان چای که به تو میگوید:"مال توام!" یعنی فلسفه از عقب در جلو و از جلو در عقب وقتی لباس آبی و سیاه در یک اتاق آبی در تنت است. باتلاق، نه زندگی در قفس و نه شستشوی مغزی در قفس است، تمایل غریزی به تجاوز کاربردی در کلاس عملیِ تماس انسانی است. علمی ترین سبک و روش در اخلاقی ترین کلینیک.
ترکیبی در زبان یونانی هست که به اشتباه اون رو معادل "برهان خلف" ترجمه کردهاند. اگرچه این کلمه در نهایت همون کارکرد استنتاجی رو داره، اما عادلانهتر اینه که عین همون واژه رو بکاربرد. احاله به یاوه، یا همون برهان خلف، متدی نظاممند بر مبنای تعقل و منطق کلام و فلسفهس که به اثبات و انکار عقلی میرسه. تصور نمیکنم، در هیچ جائی به جز ذهن و محدوده ی جغرافیائی که ما درون زندگی میکنیم، این تکنیک اینقدر کاربرد داشته باشه. اگر وقت داشتی(که بهتره داشته باشی)، ده دقیقه از امروزت رو به این فکر بکن که اگر از همین یک اصل در زندگیت استفاده کرده بودی، چه حماقتها و بلاهتهائی که هرگز اتفاق نمیافتاد.
پ.ن.
1. با اینکه زندگی زیباست و دوست داشتنیه، اما این هیچ سنخیتی با گفتن این نکته نداره که لاشخورها، دارن به لاشخورها، برای یک تیکه لاشه کمک میکنن و من و تو هم درگیر این بازی شدیم و اونقدر این مورد برامون عادی شده که دیگه حتی انگیزش نمیشیم.
2. کار خیلی کم ارزشیه اگر من، کلمات، مفاهیم و انگارههای زشت و زیبا رو با هم تو ی یک وجب جا استفاده کنم و سطحی ازشون رد بشم، ولی بعضی مواقع نیاز دارم به اینکار.
3. اقرار میکنم که خیلی از آدمائی که دیدم در واقع بیبهاتر و بیقدرتر از این کیبوردم بودن، اما برداشت من درست نبود. حتی ممکنه فرضیات دیگهای، در سطوح دیگه هم مطرح بشه. ولی مسئله اینه که چه برای خودشون ارزشمند بودن، چه نبودن، دریافت من ازونها خیلی پست بود و هست. تنها دلیل من از ارتباط با همنوع، رشد متقارنه، که هرگز اتفاق نیوفتاد و یا بندرت بود. با این حال همچنان علاقه دارم، کیفیتی رو که دنبالش هستم، جستجو کنم و ازونها پردهبرداری کنم. اینجاست که دوباره و دوباره، مفهوم احاله به یاوه، به سراغم میاد.
MVC و علیالخصوص ویرایش سوم اون، موجود وحشی، مدرن و هوشمندیه که در بر روی صخرههای سنگی تنگ و صعبالعبور در یک ساحل شنی مدیترانه ای و ابری، دائما به خودش نگاه می کنه و بعد به تو نگاه میکنه و با بوتهای سفید و پاشنه بلندش و بدن و ساختار مبتی بر همکاری تیمی Agile و دهن باز، چیزی شبیه به گازگرفتن، تو رو به یک چلنج دعوت میکنه و یهو شروع به دویدن می کنه، نه مثلِ لیلا در وا کن، مویوم! پشت در واکن، مویوم، این چه در واکِردنِ. توی بچه کفتر هم، آواره گردی در دل صحرا و گردی پریشان از غم لیلا، زیرآفتاب و وسط کویر!
پ.ن.
1. قسم به مشت برادر، قسم به خشم رفیق، زندگی با MVC بهتره.
2. سکوت دامنه در انتظار فریاد است.
طرحی برای فردا دارم، سیاه وسفید. اما مدادتراشم، گم شده است. خیال نمیکنم! اصلا خبری نیست، حتی دیروز هم پاک کردنی است، اگر دیروز در امروز بودی.